فیلمنامه

Game over                          نوشته:نواب محمودی

 

 

 

تیتراژ بر زمینه سیاه.صدای زنگ ساعت نوشته‌ها را همراهی می‌کند.

 

فید این به:

 

  *داخلی.اتاق لیلا.صبح

صدای زنگ ساعت همچنان به گوش می‌رسد.ساعت 8 صبح است.دستی وارد کادر شده زنگ را قطع می‌کند.بر روی تخت لیلا که خود را در شمد پیچیده غلطی زده و پشت به دوربین می‌کند.

                                                                                                      دیزالو به:

  *داخلی.سالن.روز

ساعت دیواری 9 صبح را نشان می‌دهد.مادر لیلا به سمت اتاق لیلا می‌رود و در می‌زند.

 

  *داخلی.اتاق لیلا.ادامه

مادر لیلا وارد شده و او را صدا می‌کند.

مادر:

لیلا...بیدار شو...لیلا

لیلا چشمانش را می‌گشاید امت همچنان منگ است.

مادر:

پاشو...دیر شد،روزنامه گیرت نمیاد.

لیلا از جا می‌پرد.

لیلا:

وای

 

  *داخلی.آشپزخانه.کمی بعد

لیلا پشت میز نشسته و با عجله صبحانه می خورد.مادرش برای او یک فنجان چای می‌ریزد.لیلا بلند می‌شود و در همان حال یک قلپ از چای می‌نوشد.

لیلا:

دیر شد!

لیلا از آشپزخانه بیرون می‌رود.کمی بعد دوباره سرش را داخل می‌کند

لیلا:

مامان..یعنی قبول می‌شم؟

 

  *خارجی.کوچه و خیابان.روز

لیلا از کوچه با عجله رد می‌شود.از میان جمعیت داخل پیاده‌رو گذشته و به این سمت خیابان می‌آید.

 

 

  *خارجی.روزنامه‌فروشی.روز

یک صف طویل جلوی روزنامه‌فروشی.عده‌ای در گوشه‌وکنار سر در روزنامه به دنبال اسم خود می‌گردند،عده‌ای دیگر نیز فرد صاحب روزنامه را دوره کرده‌اند.

بالاخره نوبت لیلا می‌شود.لیلا روزنامه را می‌خرد،به گوشه‌ای رفته و به دنبال اسم خود می‌گردد.

دو دختر به کتار لیلا می‌آیند و زیر چشمی روزنامه را دید می‌زنند.

لیلا سرانجام اسمش را پیدا می‌کند.حرکتی از روی خوشحالی انجام می‌دهد.

دختر1:

قبول شدی؟

دختر2:

تبریک می‌گم...اجازه می‌دی ما هم دنبال اسممون بگردیم؟

لیلا ولی انگار متوجه آنها نیست.با خوشحالی از آنجا دور می‌شود.دخترها با ناراحتی به سمت ته صف حرکت می‌کنند.ناگاه صدای ترمز شدیدی به گوش می‌رسد.دخترها به سمت خارج کادر ،همان‌طرفی که لیلا رفته بود سر برمی‌گردانند.

                                                                                                          فیداوت.

صدای زنگ ساعت در سیاهی به گوش می‌رسد.آنگاه

فیداین به:

 

  *داخلی.اتاق لیلا.صبح

صدای زنگ ساعت همچنان به گوش می‌رسد.ساعت 8 صبح است.دستی وارد کادر شده زنگ را قطع می‌کند.بر روی تخت لیلا که خود را در شمد پیچیده غلطی زده و پشت به دوربین می‌کند.اما چند لحظه بعد سریع از خواب پریده و روی تخت می‌نشیند.

 

  *داخلی.آشپز‌خانه.صبح.لیلا در همان حال که لقمه‌ای را مجود مقنعه‌اش را مرتب می‌کند.یک قلپ از چای نیز می‌نوشد و با عجله از آشپزخانه خارج می‌شود.

مادرش ایستاده و نگران او را می‌نگرد.

مادر:

وایسا واست اسپند دود کنم.

اما لیلا از در خارج شده‌است.چند لحظه بعد دوباره لیلا سرش را وارد آشپزخانه می‌کند.

لیلا:

مامان...یعنی قبول می‌شم؟

 

 

  *خارجی.کوچه و خیابان.روز

لیلا از کوچه با عجله رد می‌شود.از میان جمعیت داخل پیاده‌رو گذشته و به این سمت خیابان می‌آید.

 

  *خارجی.روزنامه‌فروشی.روز

عده‌ای جلوی روزنامه فروشی صف بسته اند.لیلا میان صف ایستاده است.از همه طرف به سمت روزنامه‌فروشی می‌آیند.همهمه‌ایست.در گوشه وکنار نیز عده‌ای سر در روزنامه کرده‌اند

لیلا روزنامه را خریده و به گوشه‌ای می رود تا دنبال اسم خود بگردد.آن دو دختر نیز به کنارش می‌آیند.

 

  *داخلی.خانه.سالن.روز

لیلا به همراه پدر و مادر و برادرش دور هم نشسته‌اند.لیلا بغض کرده و چشمانش قرمز است.پدر عصبانیست و مادر قصد آرام کردن اوضاع را دارد.

پدر:

این همه پول خرج کن..این همه کلاس،این همه

 کتاب،آخرش چی؟...یه دانشگاه آزاد ناقابلم نتونسته قبول بشه.

مادر:

ول کن مرد.اینقده اذیتش نکن.

پدر:

چی می‌گی تو؟...این همه پول که خرج این کردم

خرج الاغ می‌کردم واسم ابوعطا می‌خوند.

برادر لیلا بلند شروع به خندیدن می‌کند ولی با نگاه پرغیض خنده‌اش را فرو می‌خورد.لیلا گریان از اتاق خارج می‌شود.

پدر:

بیا اشکشم که همش کف دستشه.

مادر:

ول کن تو رو خدا مرد...خودش الان بیشتر از همه ناراحته

،تو دیگه نمی‌خواد سربه‌سرش بزاری...تو هم توقع زیادی

 ازش داری خب..دیدی که اون زحمت خودشو کشیده...

با غروب تصویر صدای مادر نیز کم‌کم محو می‌شود.هنگامی که تصویر کاملا فید اوت شد پس از کمی سکوت صدای زنگ ساعت بلند می‌شود.آن‌گاه

 

فیداین به:

 

  *داخلی.اتاق لیلا.صبح

صدای زنگ ساعت همچنان به گوش می‌رسد.ساعت 8 صبح است.دستی وارد کادر شده زنگ را قطع می‌کند.بر روی تخت لیلا که خود را در شمد پیچیده غلطی زده و پشت به دوربین می‌کند.

 

  *خارجی.خیابان.روز 

ساعت میدان 10 صبح را نشان می‌دهد.لیلا با عجله از عرض خیابان می‌گذرد و در میان جمعیت داخل پیاده رو گم می‌شود.

 

  *خارجی.روزنامه‌فروشی.روز

چند نفر جلوی کیوسک روزنامه‌فروشی کز کرده‌اند.لیلا به پشت پیشجوان می‌رود.

لیلا:

سلام.میشه نتایج آزمونو لطف کنین

فروشنده:

تموم شد خانم.

لیلا:

چی؟...امروز دیگه نمیارین؟

فروشنده:

نخیر.

لیلا ناراحت به اطرافش نگاه می‌کند.چند پسر گوشه‌ای سر در روزنامه کرده‌اند.لیلا چند قدم به سمت آنها بر می‌دارد ولی منصرف می‌شود.

 

 *خارجی.چند خیابان و روزنامه‌فروشی.روز

به صورت تدوینی می‌بینیم که لیلا از چند خیابان می‌گذرد و به چند روزنامه‌فروشی سر می‌زند.اما روزنامه گیرش نمی‌اید.

 

  *داخلی.کافی‌نت.روز

بر روی دیوار نوشته‌ای چسبانده‌اند:(نتایج آزمون دانشگاه آزاد از طریق اینترنت).

پسر جوانی که پشت یک رایانه نشسته است با دختری که کنارش ایستاده صحبت می‌کند.چند جوان دیگر هم روی صندلی منتظر نشسته‌اند.

لیلا وارد می‌شود و به سمت پسر پشت رایانه می‌رود،اما دختری که پشت یک میز در گوشه‌ای نشسته است او را صدا می‌کند.

دختر:

ببخشید خانوم...اگه واسه نتایج کنکور اومدین لطفا برین توی صف.

لیلا به افرادی که روی صندلی نشسته‌اند نگاه می‌کند.

 

  *داخلی.خانه.سالن.شب

لیلا به همراه خانواده‌اش در سالن نشسته‌اند.

پدر:

من دخترمو راه دور نمی‌فرستم..می‌دونین چقدر راهه.؟

لیلا:

آخه بابا مگه من اینهمه جون نکندم که دانشگا قبول شم؟

پدر:

تو اگه جون کنده بود جاب درست حسابیو نزدیک قبول

می‌شدی.راه دورو که هر کسی

می‌تونه قبول شه

مادر:

اِ..این چه حرفیه؟

پدر:

همین که گفتم...چشمم کور دندم نرم،دوباره خرجش

 می‌کنم بشینه یکه سال دیگه بخونه..این که دیگه مثل

این پسره نیست که بخواد بره سربازی.

برادر لیلا با بی‌تفاوتی شانه‌هایش را بالا می‌اندازد.

لیلا:

مگه چه اشکالی داره؟

پدر:

آخه تو این دنیای کثافت کی جرأت می‌کنه دخترشو بفرسته

 یه شهر غریب،اونم این همه راه...حالا اگه این پسره بود یه چیزی.

مادر:

واقعاّ که ایم شد حرف!

پدر:

همین که گفتم.بشینه دوباره بخونه سال بعد

همینجا قبول شه.

لیلا بغض کرده از اتاق خارج می‌شود.

                                                                                                فیداوت.

در تاریکی صدای زنگ ساعت شنیده می‌شود.آنگاه

 

فیداین به:

 

 

  *داخلی.اتاق لیلا.صبح

صدای زنگ ساعت همچنان به گوش می‌رسد.ساعت 8 صبح است.دستی وارد کادر شده زنگ را قطع می‌کند.بر روی تخت لیلا که خود را در شمد پیچیده غلطی زده و پشت به دوربین می‌کند.

 

  *خارجی.خیابان.روز 

لیلا با عجله از عرض خیابان می‌گذرد و در میان جمعیت داخل پیاده رو گم می‌شود.

 

  *خارجی.روزنامه‌فروشی.روز.

عده‌ای جلوی روزنامه فروشی صف بسته اند.لیلا با عجله به ته صف می‌آید.از همه طرف به سمت روزنامه‌فروشی می‌آیند.همهمه‌ایست.در گوشه وکنار نیز عده‌ای سر در روزنامه کرده‌اند.

پس پسری یک دختر روزنامه خریده و به گوشه‌ای می‌رود.لیلا هنوز خیلی عقب است.بعد از کمی فکر از صف خارج شده به کنار آن دختر می‌رود.دختری دیگر نیز به انها اضافه می‌شود.

دختر اولی با دقت به دنبال اسم خود می‌گردد.لیلا و دختر دوم نیز در روزنامه سرک می‌کشند.

بالاخره دختر اسمش را می‌یابد.

دختر1:

آخ جون.

دختر 2:

قبول شدی؟

لیلا:تبریک..اجازه می‌دی ما هم دنبال اسممون بگردیم؟

اما دختر گویا متوجه آنها نیست.او با خوشحالی روزنامه را درون کیفش گذاشته و از آنجا دور می‌شود.لیلا و دختر دیگر با تحقیر دور شدن او را نگاه می‌کنند.

لیلا:

وا..ندید بدید.

آندو به ته صف برمی‌گردند.

 

  *داخلی.خانه.سالن.روز

صدای خنده و شادی در خانه پیچیده است.هر کسی چیزی می‌گوید.مادر با تلن صحبت می‌کند.

مادر:

آره قربونش برم....همین تو شهر خودمون...

کامپیوتر..آره معلومه که خوبه...

لیلا به همراه پدر و برادرش گوشه گرم گفتگواند.

پدر(رو به پسر):

یاد بگیر..اگه یه خورده همت می‌کردی، مثل لیلا ،الان مجبور

 نبودی بری سربازی.

پسر:

بد کردم براتون خرج نتراشیدم...دانشگاه آزاد

ارزش نداره که.

لیلا:

گربه دستش به گوشت نمی‌رسید می‌گفت پیف‌پیف.

مادر از تلفن کردن فارق می‌شود و به سمت آنها می‌آید.پسر از جا بلند شده و به آشپزخانه می‌رود.

مادر:

باید یه جشن حسابی بگیریم.

پسر(از آشپزخانه):

بهتره پولاتونو نیگه دارین واسه شهریه دانشگا آزاد لیلا خانوم.

لیلا:

تو ساکت خیارشور.

پدر:

بی‌راهم نمی‌گه..میدونین خرجش چقد می‌شه!

مادر:

خوبه حالا توام...باید همه فامیلو دعوت کنیم.امسال تو فامیل

 فقط لیلا جونم قبول شده.چشم همه در میاد.

پدر:

تو هم با این خاله زنک بازیات مارو کشتی!

در حین گفتگوی پدر و مادر پسر به سمت روزنامه روی پیشخوان می‌رود و نگاهی دیگر به آن می‌اندازد.آنگاه کنجکاوانه رو به لیلا می‌کند.

پسر:

لیلا؟

لیلا:

ها؟

پسر:

شماره شناسنامت چند بود؟

لیلا:

29

پسر:

مطمئنی؟

لیلا:

آره...چطور مگه؟

پسر پوزخندی می‌زند.همه خانواده ساکت به پسر چشم دوخته‌اند.

پسر:

این اسمی که اینجاس شمارش فرق می‌کنه.

لیلا از جا می‌پرد و روزنامه را از دست پسر چنگ می‌زند .پدز و مادر با نگرانی به آنها نگاه می‌کنند.لیلا ناباورانه به روزنامه نگاه می‌کند.

                                                                                                     فیداوت.

صدای زنگ ساعت تیتراژ پایانی را همراهی می‌کند.

 

 

                                                                     تابستان 1383